درباره ما

داستان شکل‌گیری هوش‌یار

سالها مدرس درس روان­شناسی ورزش در دانشگاه بودم و در موارد معدودی نیز مشاوره می­دادم؛ به همین سبب در جامعه دانشگاهی و با تبلیغات دهان به دهان در جامعه ورزشی به عنوان روانشناس ورزش کارآمد شناخته شده بودم. این موضوع باعث شده بود که درخواست­های زیادی برای ارائه مشاوره­های ورزشی داشته باشم؛ اما تدریس در دانشگاه و ارائه مشاوره­های ورزشی تنها علاقمندی من نبود. من عاشق خانواده، پژوهش و گردش بودم. لذا، مجبور بودم به اکثر درخواست­ها جواب منفی بدهم. در چنین مواقعی با این جمله روبه رو می­شدم: “بسیار خوب، پس یک نفر را معرفی کنید”.

در آن زمان روانشناسان ورزشی برتر در تهران متمرکز بودند و برای ورزشکاران اصفهانی رفتن به تهران هزینه زمانی و مکانی داشت. لذا، معرفی روانشناس در شهری دیگر، مشکل را حل نمی کرد.

روزی از این روزها، مسئول یکی از باشگاه­ها که دوستی عمیقی با یکی از دوستانم داشت بعد از جواب منفی من، جملاتی گفت که مرا برای حل این مشکل مصصم کرد. گفت: تو  سر خود معطلی! تو حریم دوستی را شکستی! …

 با اینکه کاملاً غیر منطقی بود اما برایم گران تمام شد. همیشه موقع ناراحتی از معرکه فرار می­کردم. به سرعت به سمت ماشینم رفتم، در تمام مسیر فکر ­کردم. دوست داشتم با یک فرد کاردان مشورت کنم و شاید هنگام مشورت گریه!

با بغض به دفتر دانشمند فرزانه دکتر واعظ موسوی زنگ زدم. استاد راهنما و معلم زندگیم. صدای گرم خانم باقری آمد؛ فرمودند ایشان حضور ندارند و چه خوب که حضور نداشتند. شاید، دستاورد آن تلفن، آرام کردن هق هق گریه ­هایم بود!

چند روزی ذهنم درگیر این مسأله بود. در همین روزها با یک اپلیکیشن مشاوره آشنا شدم. در این اپلیکیشن، مشاورانی از سراسر کشور حضور داشتند و مشاوره خانواده می­ دادند. جرقه­ای در ذهنم زده شد. شاید، با یک اپلیکیشن مشاوره ورزشی، بشود مشکل را حل کرد!

اما، این ایده خام بود. اجرای آن جرأت می­خواست. از طرفی، من از کار اضافه فراری بودم. بااین حال، از دکتر واعظ موسوی وقت گرفتم، به تهران رفتم تا با ایشان مشورت کنم. می خواستم عذاب وجدانم را کاهش دهم. می­خواستم خودم را راضی کنم که برای حل مشکل خلق تلاش کرده­ام.

در دلم خدا خدا می­کردم که دکتر با دیدن اپلیکیشن مرا از این کار مأیوس کند و بدین گونه وجدانم راحت شود که تلاشم را کرده­ام! اما دکتر با دیدن اپلیکیشن مرا تشویق کرد. وقتی ترس و تردید را در چشمانم دید، گفت، نگران نباش! من هستم و حمایتت می­کنم. فرمودند: مطمئن باش، کار خوبی خواهد شد چون جوهره آن از خدمت به خلق گرفته شده…

دریغ آمدم زآن همه بوستان

به دل گفتم از مصر قند آورند

مرا گر تهی بود از آن قند دست

نه قندی که مردم به صورت خورند

تهیدست رفتن سوی دوستان

بر دوستان ارمغانی برند

سخنهای شیرین‌تر از قند هست

که ارباب معنی به کاغذ برند